مصلای تهران
ضلع غربی شبستان
راهرو ۲۴
غرفه ی ۳
انتشارات نگار و نیما(نگیما)
زنی آهسته گفت عشق

ما در عکس زیر باران گم شده بودیم
آدم های سیاه
آدم های سفید
عاشقانه های سرزمین بلوط
ترجمه فریاد شیری
سیروان
نه ! برنمی گردد
پشتِ سرش سنگ انداخته اند
حتی اگر نقشه را وارونه بگیری
به سرنوشت تو پشت می کند
انگار زندگی را به تبعید می برد
شعری برای روز مبادا
رضا روشنی
یاد داشتی بر مجموعه شعر « امضاي تازه مي خواهد اين نام» اثر: فریاد شیری
در دورهاي كه ابهام و سردرگمي بر جريان شعر حاكم است و زماني كه موج آفرينيها و تقليد و رواج مدلهاي كلامي عقل ادبي را به حاشيه رانده و يا ميكوشد به آن پشت كند، مواجهه با يك اثر همچون « امضاي تازه . . . » ميتواند اميدواركننده و در نوع خود تامل برانگيز باشد. يك اتفاق ادبي دمي است كه بايد آن را غنيمت شمرد، چرا كه ميتواند ما را به بازنگري در قراردادهاي رايج زباني وادارد. و اين موضوعي است كه نقد ادبي ميتواند آن را تبين كند، حداقل به دو دليل: اول اينكه نقد ادبي به مانند بسياري از علوم بر يكسري اصول كلي و عمومي تكيه دارد. دوم اين كه اتفاق ادبي در همه حال بر عقل ادبي تكيه داشته كه اين موضوع از چالش و طرح مسئله گرفته تا نحوه بيان و تصوير و شكل روايت را در برميگيرد.
مانیفست یک نفره پناهنده شماره ۳۳۳۳۳۳
اشعار فرهاد پیربال
ترجمه فریاد شیری
( نشر چشمه )
منتشر گردید
هيچکس نمی داند
من دختری دارم
با موهايی بافته در ادامه ی روايتم
و همسری که مثل ماه
گاهی از آسمان پايين می آيد
باری از دوش زمين بر می دارد
روی گور من می گذارد
او هم می ميرد
تا تو آسوده تر به خوابم بيايی
بر سنگ گورش بنويسيد : (شبِ شهربند)
کنار نقش شانه ای که موهای تو را به خواب هم نديد
تو هم می ميری
تا او آسوده تر به دنيا بيايد
در شناسنامه ات می نويسند : (ماهِ شبِ ازلی)
کنار عکسب 4*3 با موهای شانه خورده
من هم می ميرم
تا شما آسوده تر بخوابيد
بر سنگ گورم بنويسيد : (بادِ بی پدر و مادر)
مراقب کلماتم باشيد
بعد از من
از زبان شما
با شما حرف می زنند
شما فقط سکوت کنيد!
وصيت 4
نوک زبان کُردی ام
کلمه ای پنهان کرده ام
به هر زبانی که خواستيد
توی مشتم
ايمانم را پنهان کرده ام
اگر باز شد
نام دخترم را "عسل"
با روبان سياهی به موهاش
تا عزادار مادری باشد که نداشتم
نام برادرش را "سهراب"
با پهلويی دريده
که من کور بودم نديدم
و اين گهواره ی خالی
هميشه عقيم می ماند
مثل زنم
که عاشق اسب چوبی ام شد
و کنار گور پسرش
اين گهواره ی خالی را
چه تلخ "عسل" صدا می زد
برای روز مبادا
که مرگ ممکن است
شعری سروده ام
پنهان در جيب پيراهنم
می دانم
دوباره در بازی کودکان
از اسب می افتم
و پيراهن پاره ام نصيب تن لاغر باد
تا فراموش نکنيد
در سطرهای آن شعر
عاشق کسی بودم
که سوار بر اسب چوبی ام
هنوز اتفاق دارد ساعت نحس اين روايت
و عقربه ها روی صورت آبله دور می زنند
دست می برم در کار خدا
عقربه ها را بر می گردانم کنار سفره ای که
سرد شد دهای مادرم
چقدر دير کرده ام پشت در گانه ای که مرا بجا نمی آورد
شب به خير ملحفه های سفيد شب به خير عقربه های لنگ
شب بخير تخت های خالی
جای همه ی آنها که نيستند
من روی شما خوابيده ام با مرگ
می بينيد که خسته ام
مريض، نه! عاشق
نه! نيامده ام که بمانم
من فقط يک نفرم
و جای هيچ مرده ای را هم تنگ نکرده ام
آمده ام دسته گلی جای خالی آنها بگذارم و بگذرم
بعد از من در انتظار هيچکس نمايند
جای مرا هم خالی بگذاريد هوا بخورد
برای شمار همه ی آنهايی که نيستند
خواب خوشی آرزو می کنم
که راوی روايت من نکرد
روايت است که چون ملحفه را کنار زدند بر تنش هفت زخم داشت
و در جيب پيراهن هفت وصيت نامه و يک عکس يادگاری باشد.